سلطان حسین بایقرا، یکی از خدمتگذاران اصلی ادبیات ترکی است که در سالهای ۱۴۳۷-۱۵۰۵ میلادی حاکم هرات بوده است. ترکمنها او را با نام «سلطان سؤیون» می‌شناسند و این عبارت در حقیقت تلفظ ترکمنی «سلطان حسین» است. وی با اینکه حاکم بود ، فصاحت کلام و فرهنگ را ارزشمند می دانست و به همین دلیل نیز علیشیرنوایی را به عنوان وزیر اول خود برگزید و در هر کاری با او مشورت و همفکری می‌نمود. خود سلطان حسین نیز به عنوان شاعری که با تخلص «حسین» شعر می سروده ، شناخته شده است.

بردی کربابایف قصه های شفاهی رایج در بین مردم در بارهٔ این دو شخصیت را گردآوری و بازنویسی نموده و در سال ۱۹۴۸ آن مجموعه را با عنوان «میرعلی» به زبان ترکمنی در عشق آباد چاپ نمود. این اثر بعدها در سال ۱۹۹۲ با شمارگان ۵۰ هزار نسخه به تجدید چاپ رسید. در همان سال این قصه ها با عنوان «قصه های میرعلی و سلطان حسین» در برگزیدهٔ آثار این نویسنده در ۱۶ هزار نسخه منتشر گردید.

در ترکمنستان برای نخستین بار پنجه آقایف بود که در سال ۱۹۴۱ قصه های شفاهی مردم در بارهٔ نوایی را گردآوری و تحت عنوان «میرعلی و سلطان حسین» منتشر نمود. در این اثر برخی از قصه های شفاهی مردم که در اثر بازنویسی شدهٔ بردی کربابایف گنجانده نشده است ، وجود دارد.

آتا قوشودف (۱۹۰۳-۱۹۵۳) یکی دیگر از نویسندگان برجسته ترکمنستان هم قصه های عامیانه در بارهٔ «میرعلی و سلطان حسین» را گردآوری و در دههٔ چهل قرن بیستم در مجلهٔ «ادبیات شوروی» منتشر کرد. فردی به نام «قل دوردی صحت دوردیف» (شاعر ترکمن) به آن قصه های عامیانه بوسیلهٔ آتا قوشودف بازآفرینی ادبی شده بود ، داستانهایی را که در بارهٔ این دو شخصیت از پدرش موممات صحت دوردی شنیده بود ، افزود و در سال ۱۹۹۴ آنرا تحت عنوان «میرعلی و سلطان حسین» به شکل کتابی کم حجم در شمارگان ۱۰۰ هزار نسخه منتشر کرد. قصه های این کتابچه از نظر محتوی ، مضامین و ظرافت ادبی با قصه های شفاهی که در آثار دیگر مربوط به نوایی و سلطان حسین گردآوری شده ، تفاوت های آشکاری دارد.

در سال ۱۹۹۲ محقق ترکمنستان «کعبه بورژاکف» داستان «میرعلی و سلطان حسین» را طبع و منتشر کرد. نام دیگر این اثر «گلفام» بود (در متن ترکمنی گلپام ذکر شده است – مترجم) این اثر از زبان بخشی ها (خوانندگان ترانه های سنتی) نظیر رزی باغشی ، قورت باغشی و حضرت چاری ضبط شده است.

قصه های شفاهی مردم در بارهٔ امیرعلیشیر نوایی (میرعلی) و سلطان حسین بایقره به اینها که ذکر شد محدود نمی شود. به عنوان مثال در یکی از قصه های مربوط به پل خاتون ، وقایع جالی در ارتباط با این دو شخصیت به تصویر کشیده می شود. این قصه را مرحوم پدرم «نوربات دوردی قلیچ اوغلی» (۱۹۸۰-۱۹۰۰) برایم نقل نمود:

روزی ، روزگاری بر روی رودخانه تجن پل بسیار بزرگی ساخته بودند که می گویند صاحب این پل ، زنی ثروتمند بوده است. بیشتر کاروانهای بازرگانان در مسیرشان از این پل می گذشتند و برای گذشتن از آن بایستی به آن زن باج می پرداخته اند و در غیر این صورت اجازهٔ عبور از روی پل داده نمی شده است. یک روز گذر کاروان سلطان حسین به این پل افتاد. وقتی کاروان به پل رسید ، زن پرسید: کاروان مال کیست؟

گفتند : مال سلطان حسین است.

زن وقتی نام سلطان حسین را شنید ، لحظه ای به فکر رفت. پیش خودش گفت: «می گویند سلطان حسین وزیری دانا و سخنور به نام میرعلی دارد. چه خوب می شد او را از نزدیک می دیدم»

سپس رو به کاروان کرد و گفت : اگر این طور است ، پس من از این کاروان باج نمی گیرم. ولی سوالی دارم که برای عبور از این پل بایستی پاسخ صحیح آنرا بدهید.

کاروانیان گفتند : سوال چیست؟

زن گفت: معنای این را بگوئید:

انت اتدیم ، پنت اتدیم ،

۲۴ ئیلدیزی ۴ آیا

بند اتدیم.

(ترجمه : آن کردم ، این کردم ، ۲۴ ستاره را به ۴ ماه بند کردم.)

کاروانیان هر چه فکر کردند نتوانستند پاسخی بدهند. بالاخره یکی از آنها گفت: ما قادر به پاسخ این نیستیم. برویم و به میرعلی بگوئیم.

چون میرعلی امین ترین فرد کاروان بود ، او را در آخر کاروان گذاشته بودند. آنها با عجله به سمت آخر کاروان تاختند. پس از مدتی با میرعلی به آنجا بازگشتند. زن سؤالش را دوباره تکرار کرد. میرعلی بلافاصله به او این گونه پاسخ داد:

الیبی دالدا گؤردوم

دالی ظلمتده گؤردوم

سنینگ آیدیان سالغینگی

ماری دا بیر آتدا گؤردوم

(ترجمه : الف را در دال دیدم ؛ دال را در ظلمت دیدم ؛ نشانه هایی که تو گفتی ؛ در مرو در یک اسب دیدم)

زن پل را بر روی کاروان باز کرد و گفت : راه باز است. می توانید بروید!

کاروان از پل عبور کرد اما معنای پاسخ میرعلی را نفهمیده بود. وقتی پرس و جو نمودند فهمیدند که منظور از بند کردن ۲۴ ستاره به چهار ماه ، چهار نعل سم اسب و ۲۴ میخی است که به نعل ها می کوبند (به هر نعل ۶ میخ کوبیده می شود). ۴ ماه یعنی ۴ نعل چون شکل ظاهری نعل به هلال ماه شباهت دارد و ۲۴ میخ هم همان ۲۴ ستاره است و میخ به ستاره تشبیه شده است.

منظور میرعلی از اینکه گفته بود الف را در دال دیدم ، تشبیه میخ به حرف الف و نعل به حرف دال بود. حرف الف اولین حرف از حروف الفبای عربی است و به میخ شباهت دارد. دال نیز هشتمین حرف از حروف الفبای عربی و شبیه به نعل اسب است. پس منظور او از این جمله که «الف را در دال دیدم» این است که «میخ را در نعل دیدم». معنی «دال را در ظلمت دیدم» این است که «نعل را در جای تاریک دیدم». منظور از تاریکی (ظلمت) هم زیر پای اسب است که جملهٔ « در مرو در یک اسب دیدم» آنرا تأئید می کند.

روزها و هفته ها گذشت و وقتی کاروان از سفر بازمی گشت ، باز هم گذرش به این پل افتاد. باز هم سؤال شد: کاروان کیست؟

گفتند : کاروان سلطان حسین است.

زن باز هم گفت : حالا که این طور است ، من از شما باجی نمی گیرم اما باید به سوالی که می کنم پاسخ دهید.

گفتند : باشد. بگو سؤالت چیست؟

زن این بار این گونه گفت:

بو کوچه لر ، نه کوچه لر

کوچه دن گؤچلر گچه

آسمانداکی ئیلدیزلارینگ

بیلسه نگیز سانی نیچه ؟

(ترجمه : این کوچه ها چه کوچه ای است. از کوچه کوچ نشین ها می گذرند. شمار ستارگان آسمان ، اگر گفتی چه تعداد است؟)

کاروانیان این بار نیز هر چه فکر کردند پاسخی نیافتند. دوباره میرعلی را به آنجا آوردند. میرعلی که از اسب تاختن و به این طرف و آن طرف رفتن خسته شده و حوصله اش سر رفته بود ، به او این گونه پاسخ داد:

آت قدرینی ساتان بیلر

اوق قدرینی آتان بیلر

ئیلدیزلارینگ نیچه دیگنی

آرکان دوشوپ یاتان بیلر

(ترجمه : قدر اسب را فروشنده می داند. قدر تیر را تیرانداز می داند. شمار ستارگان آسمان را ، آنکه خوابیده بر پشت می داند)

زن سکوت کرد و پل را بر روی کاروان باز کرد تا عبور نمایند. این بار نیز کاروانیان معنای پاسخ میرعلی را نفهمیدند. پس از آن روز ، هر کاروانی که از آن پل عبور می کرد ، اگر اهل کاروان می گفتند که « کاروان سلطان است» ، زن مالک آن پل نمی پرسید «سوالی دارم» ...

آری ؛ صفحات کتاب زنده (ترکمنها) حاوی میراث ادبی و تاریخی پرافتخار و غنی مردم است. (2)

 

قاسم نوربادوف (ترکمنستان)

ترجمه : عظیم بغده
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واما»

شاه سلطان حسین کیست؟

     شاه سلیمان هفت پسر داشت که بزرگترین ایشان، سلطان حسین میرزا بود. امرا و خواجه سرایان شاه سلیمان، به توصیه خود او، این فرد نالایق را جانشین شاه مرده کردند. چرا که شاه سلیمان به هنگام مرگ زودرس خود که در سن چهل و هفت سالگى اتفاق افتاد و ظاهراً تأسف زیادى را هم در دولتخانه صفوى و در میان اهالى ایران برنینگیخت، بنا بر مشهور، به درباریان خویش گفته بود؛ اگر طالب آسایش هستند بعد از وى پسرش حسین میرزا را به سلطنت بردارند و اگر جویاى نام و تعالى و افتخار، میرزا مرتضى، پسر دیگرش را بر تخت بنشانند. امراى راحت طلب هم که یک پادشاه ضعیف و صلح جو را به یک فرمانرواى سلحشور و کاردان، ترجیح مى‏دادند و آن را باب طبع خویش مى‏دیدند، در انتخاب حسین میرزا تردید نکردند و او را به نام شاه سلطان حسین بر اورنگ فرمانروایى نشاندند. این انتخاب که حاکى از علاقه قوم به منفعت جویى، لذت پرستى، و تن آسایى بود؛ طمع کارى، ثروت اندوزى و بى تسامحى ایشان را به نتایج اجتناب ناپذیر آن، که شورش عناصر ناراضى بود، منجر کرد. شورش اهل سنت بر پادشاه شیعى که در کردستان در گرفت و خاموش شد، در خراسان بالا گرفت و به یک غایله خونین و خانمان برانداز منتهى گردید.

با در گذشت شاه اسماعیل دوم، بزرگان و امیران، محمد خدا بنده ، بزرگ فرزند شاه طهماسب اول را که نابینا بود و بدین روی شوری از سلطنت در دل نداشت به شاهی برگزیدند. این پادشاه که بیشتر عمر خود را در حرمسرا در میان زنها به خوش گذرانی و دور از هر گونه آموزش سیاسی و کشور داری گذراند، مردی راحت طلب و بی کفایت بود. از این سست ارادگی و نا شایستگی شاه، امیران و سران کشور به همیاری همسرش مهد علیا، سود جسته و زمام امور کشور را به دست گرفتند. همسر سلطان محمد ، به نام خیر النساء بیگم که مهد علیا نامیده می شد، به آسانی توانست به جای سلطان در میدان سیاسی کشور خود نمائی کرده و کشور را اداره کند.

نخستین گام سیاسی او برگزیدن حمزه میرزا، فرزند یازده ساله اش به جانشینی پدر بود.سپس سران تیره های گوناگون را به پستهای سیاسی بگماشت. با چنین سر آغازی ، سلطان فقط به عنوان «پادشاهی» بسنده کرد ونه تنها از هر گونه مسئولیت که در خور شاهان است شانه خالی کرد ، بلکه بازیچه دست درباریان و مهد علیا نیز بود.
مهد علیا زنی جاه طلب، شجاع ، جسور و کینه توز بود. آنچه راکه اراده می کرد و فرمان می داد ، سران قزلباش و امیران بی  درنگ بایستی به کار می بستند. چندی نگذشت که در باریان و امیران با او سر  ناسازگاری برداشته و شکوه و شکایت از او به شاه بردند. سلطان محمد، با همان خوی کودکانه و بی خردی به شکایت بزرگان تیره ها اثری نبخشید. سرانجام گروهی از سرداران قزلباش به هم آمدند و به حرمسرای شاهی ریختند و مهد علیا را که به آغوش شاه پناهنده شده بود، با سر سختی از چنگ شاه به در آوردند و پیش رویش خفه کردند.
همراه این کشتار گروهی از نزدیکان او را نیز به هلاکت رساندند و دارائی آنها را به یغما بردند. سپس سران قزلباش به هم پیوستند و امور سیاسی کشور را به دست گرفتند و شاه عباس اول ، پسر سلطان محمد را به شاهی برگزیدند. او پس از چندی کشور و شهروندان را از پراکندگی و پریشانی برهاند. پس از شاه عباس اول، شاه صفی، شاه عباس دوم، شاه سلیمان و شاه سلطان حسین یکی پس از دیگری سلطنت کردند. در دِرازای زمان زمامداری هر یک از این پادشاهان، حرمسرا، زنها و خواجه سرایان کم و بیش در ساختار سرنوشت کشور و ملت نقش ویژه داشتند. شاهان صفوی بزم را در حرم به پا می کردند و حرم را در رزم همراه داشتند! بدین روی پس از شاه عباس دوم، هیچیک از پادشاهان نتوانستند کشور پهناور ایران را آن گونه که شاید و باید اداره کنند. زیراهمه در کودکی در حرم و بین زنها زندانی بودند و دور از هر گونه تربیت و آموزش سیاسی نگاه داشته می شدندو در بزرگسالی جز مردی خوش گذران و زنباره نبودند. در این راستا کمپفر می نویسد:
«... آینده ولیعهد مملکت نه با تربیت منظم تعیین می گردد و نه با تعلیم جدی و نه با معاشرت و نشست و برخاست با مردان لایق و شایسته. زندگی ولیعهد سراسر در اطاقهای حرمسرا می گذرد و خارج از حدود حرمسرا حتی به وی اجازه نمی دهند رنگ آفتاب را ببیند. مصاحبین ولیعهد خواجه های زنگی هستند که ازاطراف و اکناف مناطق جنوب عالم خریداری شده اند. گروه کثیر همخوابه ها و متعه های شاه نیز در این میان سهم وزیران را بر عهده دارند. تر بیت پسر به عهده مادر، مادر بزرگ و بعضی زنان سالخورده است...حتی معلم ولیعهد را که غلامی است اخته شده، به پیشنها د زنان انتخاب می کنند» (4)
روشن است که زنها ی صیغه و عقدی شاه که خود به آموزش نیازمند بودند، هرگز نمی توانستند فرزندان دانشمند پرورش دهند، فراتر از آن نفوذ غلامان در تربیت شاهزاگان بود. بازده چنین محیط پرورشی، همان پادشاهان صفوی پس از شاه عباس دوم بود، که هر یک به گونه ای در فروپاشی سلسله صفوی سهم داشتند. فرمانداران هر استان که اندکی زیرک و کاردان بودند، کم کم سر طغیان برداشتند. آنگاه که سلطنت به شاه سلطان حسین رسید میدان سیاسی که از مردان آزموده خالی بود، راه را برای سرکشی والیان و همسایگان گشوده تر کرد. شاه سلطان حسین پادشاهی که همانند دیگر پادشاهان پرورده دست غلامان و حرمسرا بود ، پس ازبه سلطنت رسیدن شیوه زندگی پیشین را پی گیری کرده و اداره کشور را به وزیران سپرد. آنگاه که اراده به انجام کاری می کرد جز با مشورت پیشگویان و اندرزهای خرافی آنان نبود. همزمان با چنین رهبری در ایران، کشور روسیه زیر فرمان پطر کبیر در شمال، سلطان محمد عثمانی در غرب، و کشور های اروپائی ( انگلیس، هلند و فرانسه) با فرمانروایان آزموده همه از نابسامانی و ضعف سلسله صفوی آگاه شده و هر یک به گونه ای چشم به ایران دوخته و برای سود جوئی از این میدان بی سردار نقشه های شیطانی می کشیدند. از سوی دیگر فرمانداران داخلی هر یک سر شورش برداشتند که از میان آنان محمود پسرمیر ویس گوی را ربود.میرویس کلانتر قندهار بود. پس از درگذشت او، برادرش میر عبدالعزیز جانشین او شد و به دست محمود کشته شد و امیران و سران غلزائی محمود را همراهی کرده و به لشگر کشی به ایران و ستیز با سلطان حسین یاری دادند.
محمود که با پادشاهی بی اراده و ضعیف روبرو بود به آسانی توانست شهر های ایران را یکی پس از دیگری تسخیر کرده و به سوی پایتخت بشتابد. در این هنگام به شاه نامه نوشت و از او در خواست کرد که فرمانداری قندها و خراسان و کرمان را به خاندان او نسل به نسل واگذار د و نیز دختر او را خواستگاری کرد. شاه سلطان حسین در جواب نوشت:
« مطالب شما که نوشتید، همه امکان دارد که صورت پذیرد، اما دختردادن شیعه به سنی ممکن نیست، و شاه به رعیت خود دختر دادن را صلاح نمی بیند.»(5)
محمود کرمان را گرفت و چون به اصفهان نزدیک می شد، شاه به او پیام فرستاد که آنچه راکه می خواستی پذیرفتم. محمود پاسخ داد که دیگر چیزی در اختیار شما نیست که به من ببخشی!! و بدین روی پس از رسیدن محمود به اصفهان ، شاه سلطان حسین با دست خود تاج شاهی کشور ایران را بر سر محمود نهاد. به گفته احمد پناهی سمنانی:« تاجی را که شاه اسماعیل اول، با دلیریها یش به مدد شمشیر کج قزلباش ها بر سر نهاده بود، شاه سلطان حسین، با زبونی و خفت تام، بر سر یکی ازکم اهمیت ترین رعایای افغانی خود گذاشت.»(6)
در این هنگام محمود نه تنها دختر بلکه از چهار صد زن نواب همایون فقط چهار زن را در اختیار سلطان گذاشت. اما در این شکست و تراژدی تاریخ ایران،تنها شاه سلطان حسین و ضعف و سستی او گنه کار نبود، بلکه تاریخ دیروز هر کشور ی در ساختار سرنوشت امروز ملت و ملک نقش دارد. بزرگترین عواملی که در فروپاشی سلسله 228 ساله صفوی مؤثربودند و زمانها پیش از روی کار آمدن شاه سلطان حسین پایه گذاری شده بودند به ترتیب زیر است.
1- نبودن نیروی نظامی آراسته به هنگام حمله محمود برای جلوگیری از پیشرفت تند و نابهنگام دشمن.
2- نبودن همبستگی میان پادشاهی و مذهب، آنچنانکه این همبستگی در آغاز پایه گذار حکومت صفوی بود.
3- نفوذ، قدرت و تصمیم گیری ملکه ها و خواجه سرایان حرمسرا در ساختار اداره امور سیاسی و کشوری.
4- خوش گذرانی، زن بارگی و شرابخواری شاه و سرداران و بی خبری آنان از مسائل سیاسی و نارضایتی مردم.
5- حرم پروردگی ولیعهد و شاهزاگان و دور بودن آنها از هر گونه آموزش نظامی و سیاسی.
6- بی خبری از مشکلات روزانه مردم و شکاف بین حکومت و ملت، همه با هم در فروپاشی سلسله صفوی نقش داشتند.

منابع:

1- دانشنامه ویکی پیدیا آفلاین/مقاله های رده <<تیموریان>>

2- ترکمنها کتاب زنده هستند.ص34-37   

3- وبلاگ مهتاب shuaib175.blogfa.com

4- در دربار شاهنشاه ایران، پیشین، برگ 25.

5- سیاست و اقتصاد عصر صفوی ، پیشین، برگ 347

6- شاه سلطان حسین، پیشین. برگ9